محمدتقى نورى

309

اشرف التواريخ ( فارسي )

گرفته ، سواران جلو كشيده ، شاهزادهء نامدار چند ميدانى بنا را به لعب و هنرنمايى گذاشته ، به نوعى آثار جلادت « 1 » را ظاهر مىساختند ، كه نظارگيان آسمان و زمين زبان را « 2 » به تحسين و آفرين مىگشودند و دوست و دشمن بر آن چالاكى و تردستى احسن مىگفتند . « 3 » ناگاه از اثر چشم‌زخمى كه در هيچ حال ارباب هنر را از آن گريزى نيست بر ذات مباركش مؤثر شده ، دست اسب پهلوان كه نادرهء عصر بود بر سوراخ موشى فرورفته ، معاينه به همان روش سال گذشته به سر غلتيد و بنابر عادت ديرينه ( 120 ب ) آيين شاه‌اندازى را تازه نموده ، آن آسمان تمكين را بر زمين زد ، به نوعى كه باز نصف صورت مبارك و يك طرف اندام همايونش با « 4 » ساعد مساعدش به ريگ فرورفته ، خروش از مردم بلند شده ، به يك بار بر سرش هجوم آوردند و ليكن هنوز كسى به سروقتش نرسيده ، آن حضرت خود بدون لبث و درنگ از زمين برخاسته ، راست ايستاده ، گرد و خاك از صورت مبارك « 5 » افشانده ، مردم را تسلى داده ، خاطر جمع فرمودند . « 6 » مردم اندكى ساكت شده ، از دور ايستادند و بعد آن حضرت نشسته ، مقرّبان حضور سنگ‌ريزه و ريگ‌هايى كه بر سر و روى مباركش فرورفته بود برمىآوردند و نظر به شدّت ضرب « 7 » افتادن خون جارى شده ، در « 8 » صورت همايونش نيز اثر زخم نمايان گرديد . بنابر خاطرجويى « 9 » مردم و حفظ نام و ننگ و پاس غيرت با آن‌همه كوفتگى و شدّت وجع و جراحت خود را نگه داشته ، به نوعى كه هركس مىديد ، گمان ناخوشى به آن حضرت نمىبرد . در « 10 » همان ساعت آب طلبيده ، خون رخساره و دامن « 11 » را شسته ، اسب ديگر كشيده ، سوار و حسين خان سردار را احضار نموده ، در راه همه‌جا اختلاطكنان ، داخل دولت‌خانهء مباركه « 12 » و فصّاد طلبيده « 13 » ، پنجاه مثقال خون از رگ گشودند . بعد از آن در مقام استفسار

--> ( 1 ) . مج : هنر و جلادت . ( 2 ) . مج : « را » ندارد . ( 3 ) . مج : مىنمودند . ( 4 ) . مج : هميون و . ( 5 ) . مج : مبارك باد . ( 6 ) . مج : . . . كه قاعدهء سوارى و اسب‌تازى اين است تشويش نكنيد كه به حمد اللّه به من اذيتى نرسيده است . ( 7 ) . مج : مقربان بساط حضرتش سنگ و ريگى كه بر سر و صورت مباركش فرورفته بود بيرون مىآوردند و از گوش و دهان مباركش نظر به شدت . ( 8 ) . مج : از . ( 9 ) . مج : و بنابر رعايت خاطر . ( 10 ) . مج : نمىداد و . ( 11 ) . مج : دهن . ( 12 ) . مج : دولتخانه همايون [ متن : هميون ] . ( 13 ) . مج : . . . فصد كرده .